
ّ$$$ به یاد شبهای تنهایی هر چه می خواهد دل تنگت بگو $$$
انتظار
دلم را برده آن چشم سياهت چه راهت مي فتد بر من نگاهت نشينم آنقدر من در كنارت كه آخر سر رود اين انتظارت سفر كردم كه باز آيم به سويت تا نمانم بيش از اين در آرزويت اگر حالا كسي ديگر نمرده است فقط از درد دلهاي تو بوده است

| دلم گرفته است. | |||||||||
|
دلم گرفته است...ميخاهم بگريم اما اشك به ميهماني چشمانم نمي آيد ,تنم خسته و روحم رنجور گشته و ميخواهم از اين همه ناراحتي بگريزم اما پا هايم مرا ياري نميكنند . مانند پرنده ايي در قفس زنداني گشته ام . از اين همه تكرار خسته شده ام , چقدر دلم ميخواهد طعم واقعي زندگي را بچشم , چقدر دلم ميخواهد مثل قديم عاشق هم بوديم , چقدر دلم ميخواهد مثل قديم كلمه ي دوستت دارم را هر روز از زبانت بشنوم , ولي افسوس آن كلمه كه مرا به زندگي اميدوار مي كرد هال به فرا موشي سپرده شد و جايش را تحقير گرفت .
| |||||||||
وقتي نگاهت را برايم ننگ كردي پروانه شمع دلم را منگ كردي وقتي نگاهت را سرودم باورم شد با من مدارا مي كني ،نه! جنگ كردي روزي كه باور هاي خيسم را شكستي ديگر چرا پاي دلم را لنگ كردي؟ اينجاخدايان مرا آتش كشيدند آن لحظه اي كه قلب خود را سنگ كردي ديدي غزلهايم تمامي رنگ مي باخت اين آخرين شعر مرا كمرنگ كردي

اگه سربزیر و متفكر و توي خودش باشه، ميگن: افسردگي داره، روانيه،
سيماش قاطيه!
اگه بگو و بخند و شاد و شنگول باشه، ميگن: جلفه، دلقكه، هجوه!
اگه چاق و اضافه وزن داشته باشه، ميگن: شكموئه، پرخوره، مال مفت تور كرده!
اگه لاغر و جمع و جور و ميزون باشه، ميگن: كنسه، نخوره، حمال وارثه!
اگه از حقش دفاع كنه و زير بار زور نره، ميگن: جنجاليه، با همه دعوا داره، خروس جنگيه!
اگه از حقش بگذره و گذشت كنه، ميگن: بي عرضهس، حيف نون و دست و پا چلفتيه!
اگه اهل تحقيقات و كتاب باشه، ميگن: اينو، واسه ما شده آقاي مطالعه!
اگه با عيالات متحدهش مشكلي نداشته باشه، ميگن: زن ذليله، زن نگرفته، شوهر كرده!
اگه مرد سالار و حرف، حرف خودش باشه، ميگن: انگار كلفت آورده!
اگه دست به جيبش خوب باشه و به مردم كمك كنه، ميگن: پول پارو
ميكنه، اهل بند و بسته!
اگه اهل بريز و بپاش و ولخرجي نباشه، ميگن: پولهاشو انبار ميكنه، جون به عزرائيل نميده!
اگه زبون باز و متملق و چاخان باشه، ميگن: معاشرتيه، فوقالعادهس،
دوست داشتنيه!
اگه راست و درست و بيكلك باشه، ميگن: هيچي نميشه، به درد لاي جرز ميخوره!
چي بگم از دست تو اي روزگار
اي كه در ناپايداري پايدار
ديگه دستت رو بذار تو دست من
به تو چي ميرسه از شكست من
ازم آرام و بگير
راحت دنيام و بگير
از لبم جام و بگير و دلخوشيهام و بگير
اما احساسي كه من بهش دارم ازم نگير
اگه گنجي سر رام جلو رام و بگير
اگه دنيا همه كام همه دنيام و بگير و دلخوشيهام و بگير
اما احساسي كه من بهش دارم ازم نگير
اي فلك بر سر من يه دنيا منت بگذار
واسه عاشق شدنم بازم يه فرصت بگذار
تو ديار بي كسي در نمياد باز نفسم
اون دلواپسم من گذشتم از خودم براي
ازم آرام و بگير
راحت دنيام و بگير
از لبم جام و بگير و دلخوشيهام و بگير
اما احساسي كه من بهش دارم ازم نگير
به خدا التماس كردم - به خدا التماس كردم
تا چرخ روزگار را بر وفق مراد تو بچرخاند
تا اله عشق از حمايت ما روي برنگرداند
من دريا و زمين و آسمان و ستاره را
به حرمت شكوه عشق تو تقديس مي كنم
و او يکتاترين ناميست که ميدانم...
دستهايش را به سويم دراز کرد، نگاهش حرف دلش را ميزد.
دستم را به سمتش بردم.دستم را گرفت، انگار که ميخواست مرا با درد و رنج روزگار آشنا کند.
تبسم کوچکش، قطره هاي اشکش را پاک ميکرد.لبخند مبهي زدم ،شايد ميخواستم با اين لبخند
تهي بودن قلبم از انديشه سبز را نشانش دهم.نميدانم...
نگاهي کرد، انگار که ميخواست بگويد:"تنهاتر از تو هم هست، دستم را رها نکن!"
آرام دستم را فشرد، اشکهايم را پاک کرد و رفت...
انگار هنوز اينجاست، گرمي دستش را هنوز حس ميکنم.و خوبي حضورش را هنوز مي فهمم.
گاه به آنجا ميروم که شايد حضور پررنگ او، نقشي به انديشه کمرنگ من بزند...
چقدر سکوت ذهن کوچک من از ياد او پر از حرف است!پر از هياهوست، پر از حس خوبي است
که شايد از عشق هم زيباتر باشد.
...گوشه اي نشسته بودي،اشکهايت بوي تنهايي ميداد.
دستم را به سمتت دراز کردم و دستهاي سردت را با گرمي دست او آشنا."تنهاتر از تو هم هست،
دستم را رها نکن!"
و امروز ديدم که بعد از رفتن تو، و رها کردن دست من...
...چقدر دست که به انتظار گرمي آن حس خوب است.
براي تو از چه بگويم كه حتي قلمم را هم ياراي نوشتن نيست در زلال بودنت...تو دريايي ،آينه اي ،آسماني ....نه از آسمان هم بزرگتري.
امروز مي خواهم شعرم را با عطر آسماني تو خوشبو كنم و طنين ترانه ات باشم،تويي كه آواز هايت را هر صبح بين صدفها تقسيم مي كني.
اكنون كه با توام زير سقفي از ليمو و ياس زندگي مي كنم. خوب ميدانم به خاطر حضور توست كه ديوارهاي اتاقم با بوسه هاي فرشتگان آذين بسته شده.
اشكهايت راآنگاه كه دلواپس لحظه هاي دلواپسي ام بودي لابه لاي برگها و روي غنچه ها ديده ام.به سوسن و شبنم قسم مي خواهم بگويم : تو از اولين باران شتاب آلود بهار هم صميمي تري....
امروز مي خواهم روياي نيلوفران را برايت نقاشي كنم وبا تمام عشقي كه از خود تو ياد گرفته ام به خودت تقديم كنم...اي اولين وآخرين عشق
دعايم كن در زمانه اي كه چشمهاي تو روشن تر و گرمتر از آفتاب مي تابد رفيق شب نباشم...
چند وقت پيش توي يه نشريه مطلبي خوندم كه به نظرم خيلي جالب اومد دسته بندي آدما از روي ميزان اراده شون ومقاومت دربرابر سختي ها و مشكلات...
خيلي مي تونه مفيد باشه ...
آدما وقتي به يه در بسته مي خورن چهار دسته مي شن:
گروه اول: بر مي گردن.
گروه دوم: دستگيره رو مي چرخونن، اگه باز شد مي رن جلو ،اگه باز نشد برمي گردن.
گروه سوم: دستگيره رو مي چرخونن، اگه باز نشد كليد مي ندازن، اگه كليد خورد مي رن جلو ؛اگه نه...بر مي گردن
گروه چهارم: دستگيره رو مي چرخونن، اگه باز نشد كليد مي ندازن،اگه بازهم باز نشد يه كليد ديگه رو امتحان مي كنن....
راستي شما جزء كدوم دسته اين؟؟؟


زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود
فضيلتها و تباهی ها دور هم جمع شده
بودند.
ذکاوت گفت : بياييد بازی کنيمٍ ، مثل قايم باشک...
ديوانگی
فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم...چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه
قبول کردند.
ديوانگی
چشم هايش رابست و شروع به شمردنکرد!!
يک ..... دو ..... سه ...
همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند.
نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.
خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.
اصالت به ميان ابرها رفت .
هوس به مرکززمين به راه افتاد.
دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به
اعماق دريا رفت !
طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.
حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق .
آرام آرام همه قايم شده بودند وديوانگی همچنان می
شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار...
اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا
برود.
تعجبی هم ندارد
مخفی کردن عشق خيلی سخت است
.ديوانگی
داشت به عدد 100 نزديک می شد که...عشق
رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست.ديوانگی
فرياد زد ، دارم ميام، دارم ميامهمان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده
بود تا قايم شود!
بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران
رسيداما از عشق خبری نبود.
ديوانگی
ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديشگرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن
سوی گل رز مخفی شده است...
ديوانگی
با هيجان زيادی يک شاخه از درخت کند وآنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد .
صدای ناله ای بلند شد ...
عشق
از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلویصورتش گرفته بود و از بين انگشتانش
خون می ريخت ...
شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.
ديوانگی
که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت:حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟
عشق
جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگهنميتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش
میکنم از اين به بعد يارمن باش ...
همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم .
واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر
به احساس تمام آدم های عاشق سرک
می کشند
اين آهنگ حبيب، برام هميشه خاطرهانگيزه
مرد تنهاي شب:
من مرد تنهاي شبم
مهر خاموشي برلبم
تنها و غمگين رفتهام
دل از همه گسستهام
تنهاي تنها، غمگين و رسوا
تنها و بيفردا منم
من مرد تنهاي شبم
مهر خاموشي برلبم
من مردتنهاي شبم
صد قصه مانده برلبم
از شهر تو من رفتهام
كولهبارم را بستهام
بيفكر فردا، با خود و تنها
عابر اين شبها منم
من مرد تنهاي شبم
مهر خاموشي برلبم