تبليغاتX
....:::: شبگرد تنها ::::....

....:::: شبگرد تنها ::::....

ّ$$$ به یاد شبهای تنهایی هر چه می خواهد دل تنگت بگو $$$

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 مهر1385ساعت 5:44 بعد از ظهر  توسط benyamin  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 مهر1385ساعت 5:31 بعد از ظهر  توسط benyamin  | 

انتظار

دلم را برده آن چشم سياهت چه راهت مي فتد بر من نگاهت نشينم آنقدر من در كنارت كه آخر سر رود اين انتظارت سفر كردم كه باز آيم به سويت تا نمانم بيش از اين در آرزويت اگر حالا كسي ديگر نمرده است فقط از درد دلهاي تو بوده است

دلم گرفته است.

دلم گرفته است...ميخاهم بگريم اما اشك به ميهماني چشمانم نمي آيد ,تنم خسته و روحم رنجور گشته و ميخواهم از اين همه ناراحتي بگريزم اما پا هايم مرا ياري نميكنند . مانند پرنده ايي در قفس زنداني گشته ام . از اين همه تكرار خسته شده ام , چقدر دلم ميخواهد طعم واقعي زندگي را بچشم , چقدر دلم ميخواهد مثل قديم عاشق هم بوديم , چقدر دلم ميخواهد مثل قديم كلمه ي دوستت دارم را هر روز از زبانت بشنوم , ولي افسوس آن كلمه كه مرا به زندگي اميدوار مي كرد هال به فرا موشي سپرده شد و جايش را تحقير گرفت .

تباني دل

آمد و آرام در دلم جا گرفت.اين دشت سرخ را زيبا ز ما گرفت.چشم او سرچشمه نگاه دل شد. نياز دل راه و رسم او شد.دل تباني كرد و از ما دل گرفت.راه بر ما بست و راه خود گرفت. اي دل تو درياي خروشاني دمادم. منم آن كشتي بشكسته درهم.اگر آرام گيري ياد آري. مرا در بستر دريا نذاري.

 
شكايت عشق

نديدي چشمهايم زير پايت جان سپرد آخر گلويم از صداي هاي هايت جان سپرد آخر نفهميدي صدايم بغض سنگيني به دوشش بود به دوشش بود اما از جفايت جان سپرد آخر نترسيدي بگويد عاشقي نفرين به آيينت كه از چشمان جادويت خدايت جان سپرد آخر نمي داني و مي دانم كه مي دانم نمي داني كه دل در خواهش آن انزوايت جان سپرد آخر چقدر عزلت نشيني از براي يار دلگير است بخوان شعرم كا شعرم در هوايت جان سپرد آخر (فرياد)

تقديمي
يك دو بيتي آينه تقديم چشمان سياه ... يك غزل از عاطفه در پيش آواي نگاه ... يك رباعي عاشقي نذر نگاه ساده ات ... يك ترانه حرف دل حرف دل دلداده ات ... يك قصيده خاطره از لحظه سبز حضور ... يك مسمط روشني زانو زده در پيش نور ... موج نو تا خط ساحل مي رود ... بي حضورت راه باطل مي رود ... مثنوي از چشم تو معنا گرفت ... قطره اي هم وسعت دريا گرفت ... قطعه اي چون يوسف گم گشته ات ... مي نگارد عاشق سر گشته ات

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت 10:50 قبل از ظهر  توسط benyamin  | 

سنگدل

وقتي نگاهت را برايم ننگ كردي پروانه شمع دلم را منگ كردي وقتي نگاهت را سرودم باورم شد با من مدارا مي كني ،نه! جنگ كردي روزي كه باور هاي خيسم را شكستي ديگر چرا پاي دلم را لنگ كردي؟ اينجاخدايان مرا آتش كشيدند آن لحظه اي كه قلب خود را سنگ كردي ديدي غزلهايم تمامي رنگ مي باخت اين آخرين شعر مرا كمرنگ كردي

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت 10:40 قبل از ظهر  توسط benyamin  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 شهریور1385ساعت 10:51 قبل از ظهر  توسط benyamin  | 

عيد بر همگان مبارك باد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 شهریور1385ساعت 10:46 قبل از ظهر  توسط benyamin  | 

چرا؟

دخترک هميشه ميگفت: من براي نجابت وفا و زيباييت عاشق تو شدم. پسرک براي روز
      تولدش سه حيوان خانگي به او هديه داد... اسب سگ و يک پرنده زيبا! تا دخترک
      خواست دليل اينکار را بپرسد... پسرک رفته بود. براي هميشه

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 شهریور1385ساعت 4:59 بعد از ظهر  توسط benyamin  | 

آدم چه جوری باید باشه

اگه سربزیر و متفكر و توي خودش باشه، ميگن: افسردگي داره‌، روانيه،

سيماش قاطيه!

 

اگه بگو و بخند و شاد و شنگول باشه، ميگن: جلفه، دلقكه، هجوه!

 

اگه چاق و اضافه وزن داشته باشه، ميگن: شكموئه، پرخوره، مال مفت تور كرده!

 

اگه لاغر و جمع و جور و ميزون باشه، ميگن: كنسه، نخوره، حمال وارثه!

 

اگه از حقش دفاع كنه و زير بار زور نره، ميگن: جنجاليه، با همه دعوا داره، خروس جنگيه!

 

اگه از حقش بگذره و گذشت كنه، ميگن: بي عرضه‌س، حيف نون و دست و پا چلفتيه!

 

اگه اهل تحقيقات و كتاب باشه، ميگن: اينو، واسه ما شده آقاي مطالعه!

 

اگه با عيالات متحده‌ش مشكلي نداشته باشه، ميگن: زن ذليله، زن نگرفته، شوهر كرده!

 

اگه مرد سالار و حرف، حرف خودش باشه، ميگن: انگار كلفت آورده!

 

اگه دست به جيبش خوب باشه و به مردم كمك كنه، ميگن: پول پارو

مي‌كنه، اهل بند و بسته!

 

اگه اهل بريز و بپاش و ولخرجي نباشه، ميگن: پولهاشو انبار مي‌كنه، جون به عزرائيل نمي‌ده!

 

اگه زبون باز و متملق و چاخان باشه، ميگن: معاشرتيه، فوق‌العاده‌س،

دوست داشتنيه!

 

اگه راست و درست و بي‌كلك باشه، ميگن: هيچي نمي‌شه، به درد لاي جرز مي‌خوره!

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 شهریور1385ساعت 4:52 بعد از ظهر  توسط benyamin  | 

چي بگم از دست تو اي روزگار

چي بگم از دست تو اي روزگار

اي كه در ناپايداري پايدار

ديگه دستت رو بذار تو دست من

به تو چي ميرسه از شكست من

ازم آرام و بگير

راحت دنيام و بگير

از لبم جام و بگير و دلخوشيهام و بگير

اما احساسي كه من بهش دارم ازم نگير

اگه گنجي سر رام جلو رام و بگير

اگه دنيا همه كام همه دنيام و بگير و دلخوشيهام و بگير

اما احساسي كه من بهش دارم ازم نگير

اي فلك بر سر من يه دنيا منت بگذار

واسه عاشق شدنم بازم يه فرصت بگذار

تو ديار بي كسي در نمياد باز نفسم

اون دلواپسم من گذشتم از خودم براي

ازم آرام و بگير

راحت دنيام و بگير

از لبم جام و بگير و دلخوشيهام و بگير

اما احساسي كه من بهش دارم ازم نگير

به خدا التماس كردم - به خدا التماس كردم

تا چرخ روزگار را بر وفق مراد تو بچرخاند

تا اله عشق از حمايت ما روي برنگرداند

من دريا و زمين و آسمان و ستاره را

به حرمت شكوه عشق تو تقديس مي كنم

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مرداد1385ساعت 12:42 بعد از ظهر  توسط benyamin  | 

و او يکتاترين ناميست که ميدانم...
دستهايش را به سويم دراز کرد، نگاهش حرف دلش را ميزد.
دستم را به سمتش بردم.دستم را گرفت، انگار که ميخواست مرا با درد و رنج روزگار آشنا کند.
تبسم کوچکش، قطره هاي اشکش را پاک ميکرد.لبخند مبهي زدم ،شايد ميخواستم با اين لبخند
تهي بودن قلبم از انديشه سبز را نشانش دهم.نميدانم...
نگاهي کرد، انگار که ميخواست بگويد:"تنهاتر از تو هم هست، دستم را رها نکن!"
آرام دستم را فشرد، اشکهايم را پاک کرد و رفت...
انگار هنوز اينجاست، گرمي دستش را هنوز حس ميکنم.و خوبي حضورش را هنوز مي فهمم.
گاه به آنجا ميروم که شايد حضور پررنگ او، نقشي به انديشه کمرنگ من بزند...
چقدر سکوت ذهن کوچک من از ياد او پر از حرف است!پر از هياهوست، پر از حس خوبي است
که شايد از عشق هم زيباتر باشد.
...گوشه اي نشسته بودي،اشکهايت بوي تنهايي ميداد.
دستم را به سمتت دراز کردم و دستهاي سردت را با گرمي دست او آشنا."تنهاتر از تو هم هست،
دستم را رها نکن!"
و امروز ديدم که بعد از رفتن تو، و رها کردن دست من...
...چقدر دست که به انتظار گرمي آن حس خوب است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مرداد1385ساعت 12:39 بعد از ظهر  توسط benyamin  | 

براي تو از چه بگويم

براي تو از چه بگويم كه حتي قلمم را هم ياراي نوشتن نيست در زلال بودنت...تو دريايي ،آينه اي ،آسماني ....نه از آسمان هم بزرگتري.

امروز مي خواهم شعرم را با عطر آسماني تو خوشبو كنم و طنين ترانه ات باشم،تويي كه آواز هايت را هر صبح بين صدفها تقسيم مي كني.

اكنون كه با توام زير سقفي از ليمو و ياس زندگي مي كنم. خوب ميدانم به خاطر حضور توست كه ديوارهاي اتاقم با بوسه هاي فرشتگان آذين بسته شده.

اشكهايت راآنگاه كه دلواپس لحظه هاي دلواپسي ام بودي لابه لاي برگها و روي غنچه ها ديده ام.به سوسن و شبنم قسم مي خواهم بگويم : تو از اولين باران شتاب آلود بهار هم صميمي تري....

امروز مي خواهم روياي نيلوفران را برايت نقاشي كنم وبا تمام عشقي كه از خود تو ياد گرفته ام به خودت تقديم كنم...اي اولين وآخرين عشق

دعايم كن در زمانه اي كه چشمهاي تو روشن تر و گرمتر از آفتاب مي تابد رفيق شب نباشم...

+ نوشته شده در  جمعه 13 مرداد1385ساعت 11:7 قبل از ظهر  توسط benyamin  | 

آدما چهار دسته اند........

چند وقت پيش توي يه نشريه مطلبي خوندم كه به نظرم خيلي جالب اومد دسته بندي آدما از روي ميزان اراده شون ومقاومت دربرابر سختي ها و مشكلات...

خيلي مي تونه مفيد باشه ...

آدما وقتي به يه در بسته مي خورن چهار دسته مي شن:

گروه اول: بر مي گردن.

گروه دوم: دستگيره رو مي چرخونن، اگه باز شد مي رن جلو ،اگه باز نشد برمي گردن.

گروه سوم: دستگيره رو مي چرخونن، اگه باز نشد كليد مي ندازن، اگه كليد خورد مي رن جلو ؛اگه نه...بر مي گردن

گروه چهارم: دستگيره رو مي چرخونن، اگه باز نشد كليد مي ندازن،اگه بازهم باز نشد يه كليد ديگه رو امتحان مي كنن....

راستي شما جزء كدوم دسته اين؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه 13 مرداد1385ساعت 11:6 قبل از ظهر  توسط benyamin  | 

فرخنده میلاد با سعادت حضرت فاطمه (س)به تمامی مادران و زنان مبارک باد

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 تیر1385ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط benyamin  | 

عشق و ديوانگی

زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود

فضيلتها و تباهی ها دور هم جمع شده

بودند.

ذکاوت گفت : بياييد بازی کنيمٍ ، مثل قايم باشک...

ديوانگی فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم...

چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه

قبول کردند.

ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن

کرد!!

يک ..... دو ..... سه ...

همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند.

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به ميان ابرها رفت .

هوس به مرکززمين به راه افتاد.

دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به

اعماق دريا رفت !

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق .

آرام آرام همه قايم شده بودند وديوانگی همچنان می

شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار...

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا

برود.

تعجبی هم ندارد

مخفی کردن عشق خيلی سخت است.

ديوانگی داشت به عدد 100 نزديک می شد که...

عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست.

ديوانگی فرياد زد ، دارم ميام، دارم ميام

همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده

بود تا قايم شود!

بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران

رسيداما از عشق خبری نبود.

ديوانگی ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش

گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن

سوی گل رز مخفی شده است...

ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه از درخت کند و

آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد .

صدای ناله ای بلند شد ...

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوی

صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش

خون می ريخت ...

شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.

ديوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت:

حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه

نميتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش

میکنم از اين به بعد يارمن باش ...

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم .

واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر

به احساس تمام آدم های عاشق سرک

می کشند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 10:31 قبل از ظهر  توسط benyamin 

اين آهنگ حبيب، برام هميشه خاطره‌انگيزه
مرد تنهاي شب:
من مرد تنهاي شبم
مهر خاموشي برلبم
تنها و غمگين رفته‌ام
دل از همه گسسته‌ام
تنهاي تنها، غمگين و رسوا
تنها و بي‌فردا منم
من مرد تنهاي شبم
مهر خاموشي برلبم
من مردتنهاي شبم
صد قصه مانده برلبم
از شهر تو من رفته‌ام
كوله‌بارم را بسته‌ام
بي‌فكر فردا، با خود و تنها
عابر اين شبها منم
من مرد تنهاي شبم
مهر خاموشي برلبم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 9:51 قبل از ظهر  توسط benyamin  |